اولین بار نامش را در مجله زنان خواندم، او که چند روز قبل از عید ۲۴ ساعت را در خواب و بیداری در بند عمومی زندان اوین سر کرده بود تنها به جرم حمایت از دوستانش ! بعدها بیشتر او را شناختم دانستم که او حوای زنستان است .زنی که برابری را تا بدانجا خواستار است که حتی سفرهء عقدش پارچه بود مهمان دفترچه های کمپین تا شاید این سفره شگونی داشته باشد برای اهدافش .به هر روی او امروز ظهر ساعت ۲ بعد از ظهر به جرم نشر اکاذیب ، به خاطره نوشتن در سایت زنستان تنها تریبون موجود که می گذاشت شاید صدایی به صدایی رسد ، به اوین منتقل شد
به راستی که اوین جای از ما بهتران است
پی نوشت : لینک اصلی خبر در سایت کانون زنان ایرانی موجود است
آی باور کردنی نیست اما شد .گرچه ادامه دارد این راه اما می خندیم و می رقصیم شتابان پیش می رویم تا بشنویم دیگر نه دلارامی در بند می رود و نه تبعیضی باقی است .

او رها است و برای رهایی زیسته است. بند نیز شرمگین می شود اگر بر دست او خم شود.
30 ماه بند! 10 ضربه شلاق! حکمی است که به پاس تلاشهای یک فعال حقوق زنان به دست او داده اند!
شرم است بر ما و تاریخمان این برگ!
بند و تازیانه را بر مدافعان حقوق زن چه کار؟! به پاس کارنامه حمایت از محرومان بم، دلارام را به بند می برند.
به پاس پیشرو بودن در جنبش زنان، دلارام را به بند می برند.
به پاس پیشرو بودن در جنبش دانشجویی، دلارام را به بند می برند.
به پاس پوییدن، رهیدن، رهانیدن، دلارام را به بند می برند.
22 خرداد 85 کجا بودی که ببینی اش؟ بر زمینش کشیدند. دستش را شکستند. همین دلارام را. همین دل – آرام را.
چه شد؟ راسخ تر شد در این که قانون نابرابر "باید" تغییر کند، حتا اگر برای آن دلارام را به بند برند.
بعد از 22 خرداد دیدی اش؟ در کوچه ها ، خیابانها، وقتی که امضا جمع می کرد؟ وقتی که حرف می زد و دفاع می کرد از ایده اش، اراده اش که قانون نابرابر باید تغییر کند! وقتی که باورش را از رهایی در کنشی مسالمت آمیز و انسانی و بشر دوستانه دنبال می کرد که قانون نابرابر باید تغییر کند!
اینک او را به پاس این همه، به بند می برند؟! هیچ بندی سزاوار دلارام نیست!
ما جمعی از فعالان جنبش زنان به حکم دو سال و شش ماه زندان و 10 ضربه شلاق دلارام علی – فعال حقوق زنان- اعتراض داریم و بدینوسیله اعتراضمان را به همه کسانی که می توانند در تغییر این حکم تاثیرگذار باشند اعلام می کنیم.
پی نوشت :بیانه منتشر شده در سایت تغییر برای برابری
نیمکت کوچک، پنچره پرنقش و نگار دایی من، پیر مسرور از گامی که فرو میدهد، جمله ای از کریستیان بوبن:زندگی اغلب کارت پستالهایی ار این دست برایم میفرستد گویی از خارج برایم نامه مینویسد تا از این بابت سرنوشت خویش مرا اطمینان بخشد همان زندگی که روشنی آن هیچ گاه به قدر روشنایی نیست که در آغاز این شعر ناظم حکمت بزرگ یافته است :
زندگی شوخی نیست
آن را جدی خواهی گرفت ،
همچنان که مثلا سنجاب چنین می کند ،
بی آنکه انتظار چیزی از برون و از ماورا بکشی ،
کاری جز آن نخواهی داشت که فقط زندگی کنی.
مدتهاست نمی دانم دیگر چه بنویسم در این فضای مجازی !
خوب عاشقانه بنویس ؟
چی عاشقانه بنویسم از چی عاشقانه بنویسم من مدتهاست که دیگر نمی دانم این واژه چه رنگی است می پرسی چرا ؟ نمیدانم شاید شاید بس کن دیگر اینجا چه جای سخن ار این اراجیف ، سنگین باش .آها خوبه نوشتن از دکتر زهرا! آنکه که مرد نمی دانم چرا به جرمی در زندان منکراتی همدان و نامش یادآور نام زهراي ديگري است كه اونيز مرد اين بار به جرم عكاسي !
نه اين نيز خوب نيست دير جنبيدي هم اكنون همه از مي دانند لازم نيست ديگر كاسهي داغتر از آش بشي. بهتر است به جاي نوشتن از او تلفن را بر داري وبه پدر ومادر بيچاره تسليتي بگي .
خوب بابا! چه طوره ار آن دختر كه در هتلي در اصفهان مورد تجاوز قرار گرفته بنويسم
نه نه نه! مگر تو نميداني كه درج اين خبر كار تو نيست در ضمن آنها اصرار داشنتد كه خبر جايي چاپ نشود تا خودشان از دفتر شاهرودي كار را دنبال كنند . هوم بكذار ببينم شايد بد نباشد از آن روز بنويسي كه داشتي هزار نسخه از دفترچههاي کمپین چاپ مي كردي و پليسي سر زده آمد . يادم مي آيد صورت زرد شده بود و هر لحظه احساس مي كردم شلوارت دارد از ترس خيس مي شود .ها چه طوره از ثانيه هاي آن روز بگي .
از آن روز بيش از يك هفته گذشته من به جزئيات يادم نمي آيد كه شده اشت فقط به يا دارم مردي سبز پوش را و ثانيه هايي كه دير مي گذشت و ضربان قلبي كه مي زد .نه اين چيز جالبي براي نوشتن نيست خوب فايدش چيست كه من از ترسهايي بنويسم كه انكار نشدني است .دردي به از حال كسي دوا نمي كند تنها از من چهري ترسو مي سازد بگذار همه فكر كنند كه من هيج ترسي براي گرفتن حق هايم ندارم بگذار كوس و كرنا بزنم كه جنگجو با شهامتي هستم و اين راه را به راحتي قدم زدني در پارك مي گذرانم و خم به ابرو نمي آورم كه دوستانم يكي پس ار ديگري پس از ورود به سياه چالها افتاده اند .اها راستي ياد آمد نظرت در مورد نوشتن از بازداشت روناک صفارزاده چيست ؟خوب نيست از او بنويسم كه چقدر دوست دارم زودتر آزاد شود و به آغوش مادرش باز گردد .
نمي دانم جالب نيست اين كار را سايت تغيير براي برابري انجام داده است و بهتر مي داني كه 600 نفر كمپيني بيانه اي صادر و براي گرفنتش اعتراض كرده اند .چرا از کافه روشن نمي نويسي كه براي بار دوم وهميشه پلمپ شد و از علي جورابچي هميشه خندان بنويس كه نمي دانم الان چه مي كند با پلمپ كافه اش .
اي بابا ول كن نظراتت به درد عمه ات مي خورد مرا ببين كه با كي دارم حرف مي زنم علي جورابچي و كافه روشن جه بدرد مي خورد وقتي درست دم كافه اش سر چهار راه سميه كودكان گدايي مي كنند و زنان فاحشه نان در ما آوردند
من نميدانم هر غلطي كه خود ميداني انحام بدي ! فقط کون مبارک را تکان بده !