باز صبح شده و من بیکارم .یک ماهه که من می گردم که خیر سرم کاری پیدا کنم .اوایل تنها چیزی که برایم مهم بود پیدا کردن کاری تخصصی که دانشگاه مرا بخاطرش تربیت کرده است .در پی این رفت و آمدها جایی یه پیشنهاد حسابی به من شد و اون نوشتن در مجله آشپزباشی ! وقتی با تعجب از طرف پیشنهادی پرسیدم چه طور من را برای کار در این مجله مناسب می داند ؟شنیدم :" مگه تو رشتت صنایع غذایی نبوده" .حوصله نداشتم توضیح بدهم که نه من رشته ام مهندسی شیمی بوده واین صنایع غذایی گرایشم .نمی دانستم چگونه به او بگویم که تمام سالهای دانشگاه وقتم سر این موضوع تلف شد که به کسانی که از چاقی رنج می برند توضیح بدهم که من تغذیه نمی خوانم و به سایر دانشچویان که برای گرفتن فرمول های عجیب قریب شیمی سراغم می آم بگویم عزیزان من شیمست نیستم .چگونه به دوست پدرم که کاری در آزمایشگاه بیمارستان برایم دست و پا کرده بود می گفتم که ای آقا مگه من علوم آزمایشگاهی خوانده ام که باید بروم قند و اوره اندازه گیری کنم .ولی راستش الان خستم دیگر حتی حاضرم تمام تخصصم رو فراموش کنم و زمین را هم تی بکشم .
از بچهگی واژه ی« کار» مرا به یاد زنانی می اندازد که هشت ساعت در روز قطعات پلاستیکی را در کارخانه های الکترونیکی بر هم سوار می کنند،مردانی که بامدادان تاریک زمستان به انتطار اتوبوس می ایستند ،آموزگارانی که دیدگان خویش را بر ورقه هایی که لطفی در آن نیست می فرسایند ،زنان نظافتچی که شبانگاه دفتر کار مدیران را نظافت می کنندُ مردانی که در آبهای چرپ رستورانها ظرف می شویند .این لغت لعنتی مرا یاد میلیونها مردم می اندازد ولی هیچگاه نویسندگان،فیلمسازان،نقاشان و پژوهشگران را به خاطرم نمی آورد .کار زمان تبدیل شدن به پول است .اه چقدر دوست داشتم که نوسنده،فیلمساز ،نقاش ویا پژوهشگر باشم تا زمان برایم خود به طلا مبدل شود .وای کاش کار من این بود که کاری نکنم و تنها از سهم کودکانه ی زندگی انسانها که هیچگاه نمی تواند با هیچ جیز منفعت طلبانه ای بیامیزد، پاسدازی کنم.همچون هنرمندی اصیل
امروز که گذشت و من باز فردا باید دنبال کار باشم !
دلبستگی شدیدم به تنهایی انکار ناپذیر است برای همین شاید بودنم در کنار یک مرد به شکل زوج بی اشکال نبوده است .آنچه همیشه به دلسردی ام می انجامد بی احترامی به ذات تنهایی من است .تنها با چیزهای زندگی کردم که در این باره ، نمونه ی ملاحظه کاری بوده اند: مثل گیاهانم که با هر نوای مو سیقی می رقصند. کتابها که کلمات را در خود نگه می دارند و سپس آن را با شعف درونی به من بر می گرداند.دست نوشنه هایم که ذات درونی من است و مرا بهتر از هر کس می شناسد .اندیشه هایم که به من بال می دهد و عشق ، عشقی که زندگی مرا محبوس زندگی دیگری نکند.
امروز یک راهنمای « هرگزها» برای خود درست کردم، فهرست کوتاهی از نهی ها و پادزهرها:
هرگز هیچ چیز نخواستن _ انتظار کشیدن
هرگز درباره ی آیین زندگی خویش به هیچ کس توضیح ندادن _ خندیدن
هرگز خود را سبب خیر نپنداشتن_باز هم خندیدن
هرگز یاری نطلبیدن _ باز هم انتظار کشیدن
چندی پیش در خواب و بیداری 3 بعد از ظهر بودم که تلفنم زنگ خورد .صدای لرزان خواهر کوچکم را شنیدم که بدون مقدمه به من گفت :"گلناز زود یک مقنعه و مانتوی بلند برای من بیار وزرا منو گرفتن " تا اومدم بگم که می آی دنبالت تلفن قطع شد.شال وکلاه کردم و به ورزا رفتم .حس جامعه شناختیم بد جور تحریک شده بود همه کس را با دقت نگاه می کردم و به همه چیز گوش می دادم .حکایت همه واقعا چیز عجیبی بود که الان مجال صحبت در موردش نیست .تنها اینکه گرفتن خواهر کوچولو منو بر این داشت تا نگاهی تاریخی به مسئله حجاب اجباری داشته باشم
شنیده ها حاکی ار آن است که ازهمان ابتدای انقلاب کمیتهء امام برخوردهایی با زنان به اصطلاح بد حجاب انجام می داده است .اما از آنجایی که فضای سیاسی ایران در زمان بسیار آشفته بود وهر روز در گوشه کنار گروهای مختلف ازجمله تودهای ها ، پیکاریها ،مجاهدین و...به راهپیمایی می پرداختند تا شاید حق خود را در حکومت آینده بدست آورند بنابر این چنین برخوردهای ایدئولوژیکی جزء همین بلوای سیاسی در نظر گرفته میشد .
بی نظمی ها ادامه داشت و زمان به حوالی 8 مارس رسید . زنان که خود را بعد از سالها سرکوب آزاد یافته بودند در پی برگزاری اولین مراسم روز جهانی زن در ایران بودند که شایعه های منوط بر لغو قانون حمایت از خانواده اوج گرفت چراکه روزنامهء کیهان در 7 اسفند نامه ای از آیت الله خمینی به چاپ رساند که در آن این چنین آمده است :« از این پس روی این قانون اقدامی نشود تا لغو آن از طریق وزارت اعلام شود» .(نشریه طلوع ،28 آبان 83 ،ص 31).اما این قانون تنها عامل نگرانی نبود بلکه مسئله حجاب مسبب تنش های زیادی در فضای جامعه بود .درست 2 روز مانده به 8 مارس در تاریخ 16 اسفند 1357 کیهان در صفحهء 20 خود به نقل از آیت الله خمینی خطاب به دولت بازرگان چنین نوشت :«زن ها باید با حجاب به وزرارتخانه بروند.آن طوری که به من نقل میکنند باز همان صورت زمان طاغوت را دارد .در وزارتخانهء جمهوری اسلامی نباید معصیت شود.در وزارتخانههای اسلامی نباید زنهای لخت بیایند.زنها بروند اما با حجاب باشند.مانعی ندارد بروند کار کنند لیکن با حجاب شرعی باشند.در حفظ جهات شرعی باشند.».به سبب سخنان رهبر انقلاب،مراسم 8مارس به یک حرکت اعتراض امیز علیه حجاب اجباری بدل شد.
ای انسانها می شنوید آیا صدای شلاق را ؟ کمی گوش فرا دهید اوین همین بغل است ! صدای شلاق و صدای ناله نهفته ی فریادی در گلو ؟ نه نمی شنوید می دانم نان و آب گران است و شکم گرسنه بی ایمان و صرف نمی کند که بشنوید صدایی که جز برابر خواهی چیزی نیست . اما من همواره این صدا را می شنوم صدای مردان و زنانی که به افق های دور می نگرند و کتک می خورند تا شاید فرزندشان کمی آرام گیرد و من می نویسم تا از یاد نبرم این بهای حق خواهی را امروز صدو یک ساله شد .
۱.در راه بر گشت از پیش شاملو مرد دست فروشی را دیدم که کتابهایش را حراج زده بود و از آنچایی که مرضی به نام خریداری کتاب دارم بنا به نگاه کردن بساط دوستمان گذاشتم .در میان این جمع کتاب کوچکی به چشمم خورد که حس نوستالژی مرا بدجوری قلقک داد.من رو یاد زیر زمین کوچک ویلای شمال انداخت اونجا که عمو عبدالله کتابهایش رامخفی می کرد. کتاب کوچک 100 صفحه ای که او قصه هایش را برایم میخواند کتانی به زبان بچه ها نوشته شده است تا یاد بگیرند دست خدا همیشه از میان خلق بیرون می آید ! کتاب را بر میدارم 200 تومان می دهم و خود را به مترو می رسانم کتاب را به یاد عمو عبدالله باز می کنم .پیش در آمد کتاب مرا به یاد عادت فرهنگی مان می اندازد .باوری که به معجزه وجودی فردی داریم از او قهرمان می سازیم و متوقعیم که جهان پیرامونمان را یک شبه عوض کند .به یاد پدیده هخا می افتم که این ملت بیچاره را به سخره گرفت .پیش در آمد کتاب نامه ای است از زبان یک کودک به عمو خسرو گل سرخیش که زود تر بیاید و او را از بدبختی نجات دهد! با تمام احترامی که به این مرد دارم نه به خاطر مکتبش بلکه به خاطر خودش که هرگز سر جان خودچانه نزد او را منجی بشریت نمی دانم .همانطور که هیچ کس را هرگز اسطورهای ندانستم که بیاید ومرا از شر ظلم ستم برهاند .نمی دانم چه عادتی است که بت سازی داریم (در پست بعد متن کامل نامه رو می آرم الان وقت ندارم)
فراخوان همبستگی با دانش جویان در بند را در وبلاگ 14 مرداد پی گیری کنید. روز چهاردهم مرداد ماه،با همه ی وبلاگ نویسان حامی، نام وبلاگ خود را به "14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند" تغییر می دهم.
و از نسیما شریعت و آقای لعنتی دعوت می کنم که این کار را انجام بدهند.
۳.. خوشحالم که من امروز بعد از ظهر به مدت 3 روز به شمال می روم جایی که نه تلفنی گیرد می آید ونه کامپیوتر دارم ومن تنها خودم هستم و خودم و از شر این اخبار بد و آدمهای مزاحم راحتم .
1.در فراسوی حرکتم به سوی فمینیست شدن که اکنون برایم جز ادعایی نیست ـ تاکید بر ادعا از آن روست که چه بسیار دیدم افرادی که خود را نامی خوانند و در طول مسیرشان دریافتند که پایبندی به اصول آن نام دشوار است و ناچار تجدید نظر کردند ـ مهمترین چیزی که دریافتم آن است تنها اصلی که انسان چه زن و چه مرد باید به آن پایند باشد سلامت و آسایش بشر است که تنها در گرو احترام به حقوق بشر دست یافتنی است.بقیه آنچه که غیر از این ، چیزی جز کلیشه نیست که همگی ساخته ذهن بشر است . از این روی هنگامی که دیروز در کتابفروشی ها پرسه می زدم و چشمم به اعلامیه جهانی حقوق بشر افتاد شادمان شدم و 10 جلد خریداری کردم تا سر فرصت هدیه دهم!
انشارات کاروان این اعلامیه را چاپ کرده است دلیلش شاید تنها باوری است که آرش حجازی به آگاهی دارد چرا که می نویسد:"آگاهی ریشه حرکت است ، و حرکت ریشه تکامل و تکامل تنها راه رسیدن به آرمانهای کهن الگوی بشر"گفتنی است که او با این کارش عزیزترین و در عین حال منفورترین آرمان بشری را گرامی داشته است .
2.کتابی جالب به نام " جنبش حقوقی زنان در ایران " از دوستی به من رسید .گویا نویسنده کتاب یک ایرانی ارمنی زبان است که به انگلیسی نوشته شده و اکنون ترجمه ای از نوشین احمدی خراسانی در بازار موجود است .کتاب نه از منظر تاریخی بلکه از دیدگاهی جامعه شناسانه جنبش زنان را از زمان مشروطیت تا اوایل انقلاب 57 مورد بررسی قرار داده است .الیز ساناساریان _نویسنده_ وقایع تاریخی را دستمایه ی کار خود قرار داده تا تحلیلی جنسی از رویدادهای تاریخ معاصر ارائه دهد. در ضمن مترجم از بابت ترجمه این کتاب موفق به دریافت جایزه صدیقه دولت آبادی شد.
3. این بار در گذشت و گذار در دنیای مجازی به آدرس وبلاگی دست پیدا کردم که تاکنون نظیر آن کم دیدم.این وبلاگ متعلق به مریم نصر اصفهانی است .او فمینیسم را از منظر فلسفی بررسی می کند،گاهی نیز داستان کوتاه زنانه ای می نویسد .البته به معرفی کتاب نیز می پردازد .تمام پستهایش به راستی خواندنی است .یادم رفت که بگویم نام این وبلاگ critic است
زمان چه بازی بیرحمی است زود می آید ومی رود مجالی اما نمی دهد تا کمی بنشینی و دمی با او خو بگیری .چه ناباورانه 7 سال گذشت از مرگ بامداد همیشه زنده .دیروز دور از هیاهو با جمعی از دوستدارانش سری به مزار او زدیم .به امید آنکه اکنون جایی به تر داشته باشد.
شعر ساعت اعدام برای یادی از او و بیان حال اعدام های دسته جمعی اخیر – اعدام کسانی که نه نامی از آنها می دانم ونه جرمی از آنها می شناسم
در قفل در کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید
بیرون رنگ خوش سپیده دمان
مانند یکی نت گمگشته می گشت پرسه پرسه زنان روی سوراخ های نی
دنبال خانه اش
در قفل در کلیدی چرخید
رقضید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید